بهار وسرو صدای امتحانات گذشت تابستان گرم و سوزان هم اکنون به نیمه رسید وهمچنان مسافرها در تب و سفرند .عده هی از جنوب به سوی شمال و عده ی دیگر از غرب به سوی شرق .همچنان در حال سفرند اگرچه در این سفر هر فردی به فکر خوش بودن خودش است ولی طبیعت انگار از بریز و بپاش دوستان هر روز ناخوش تر و غمگین تر از دیروز است به پیری زود رس دچار می شود .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:29  توسط ع. ح
|
این مردمان سخت کوش . چقدر خوب می شد اگر جامعه و طبیت با آنها مهربان می بودند آنها می توانستند از این مقدار باقی مانده ای که دارند سهمی گسترده در اقتصاد ایران داشته باشند و زندگی در سرما و یا در زیر آفتاب سوزان وگرد و خاک های حاصل از باد بیان شاید براشان خشن نمی بود . وفردای امیدوارانه تری داشته اند و هر روز که می گذرذ به فکر فروش دام ها شان نباشند .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:1  توسط ع. ح
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:25  توسط ع. ح
مادر و زبانش چقدر زبیا وشیرین است .همه این را میدانیم که زبان مادری همیشه وهمه جا همه ی افکار ما را شکل میدهد .ولی این زبان شیرین برای خیلی ها .مخصوصا اگر زمانی به زبان فارسی مسلط نباشی میتواند باعث درد سر و عدم اعتماد بنفس شود . نمونه خودم دوست دارم همیشه به زبان مادری تکلم کنم .ولی این تکلم ها سالها ی سال است که باعث شده خیلی جاها مثل مدرسه ارتباط با دوستان و بالا تر . دانشگاه .واستادها وهمکلاسیها و......نتوانم مثل خیلی های دیگری که هیچ نمی دانند وفقط حرف میزنند حرف بزنم .واکثر مواقع ساکت باشم از ترس اینکه نکند تپق کنم وضایع بشوم .این مشکل سالها ست که به من چسبیده باعث عدم اعتماد بنفسم وعم ارتباط شده است .این مطلب را به این دلیل نوشتم چون مثل خودم خیلی ها را دیدم مخصو صا بچه ها از همان دوران کودکی شان به خاطر ندانستن زبان مدرسه ای گوشه گیر وکم حرف می شوند.

+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:14  توسط ع. ح
|
نمایشگاه کتاب و دیدن شهر تهران کدام را می پسندید .شاید به من بخندید که چقدر ناشی و ندید بدیدم ولی این را بدانید که مثل من هم خیلی ها هستند که نمایشگاه کتاب را بهانه ای می دانند تا پاتخت را که این ههه از آن می گویند ببینند .ساعت ۴ صبح یکشنبه از خواب شیرین سحری بیدرا شده و خواب آلود راهی سرویس های دم خوابگاه شدیم تا جا ی مارا نگیرند و از رفتن به تهران جا نمونیم ولی خیلی ها از خواب شان نگذشتن و نیومدند تا جایی برای من وامثال من که اسم مان در قرعه شورای صنفی برای نمایشگاه در نیومد باشد .با یکی از دوستان با شور هیجان سوارشدیم.من یک لحظه هم خوابم نبرد بایدبگویم که از دیدن ییلاق های مسیر هراز و رودخانه زلال وپرخروشش و امام زاده هاشم سر گردنه و قله های پر بر فی که انگار بهار هنوز آنجا سفر نکرده خیلی لذت بردم .تا از تهران که فکر میکردم سرگردنه یا پشت آن هست.نمی دانم چرا هر چه میرفتیم نمی رسیدیم بعد از گذر از دو یا نمی دانم سه شهر به تهران رسیدیم آن هم نمی دانستم شمال بود یا شرق .به نظر شهر از آنچه که درباره اش می گفتن(خیلی شلوغ و پراز دود ) خیلی شلوغ نبود و ما هم تو ترافیک نماندییم و به طرف نمایشگاه رفتیم نمایشگاه آن هم شلوغ نبود .من قبل از اینکه به تهران بروم دوست داشتم کتاب بخرم ولی .همینکه نمایشگاه رسیدم هیچ انگیزه ای برای کتاب خریدن نداشتم .بعداز یک ساعت دور زدن باز هم بخاطر جا نماندن از سرویس .سریع از نمایشگاه بیرون اومده تا سه ساعت دم یکی از دربهای مصلا .مثل اوسرا منتظر سرویس بودیم عابران چه سوار و چه پیاده از سر تاسف نگاهی میکردند و کنار ما رفت وآمد می کردند .تا اینکه سرویس ما بعد از دوساعت تاخیر به بهانه ی ترافیک تشریف آوردند.ما راهی شمال شدیم و من هم از تهران به جز نمایشگاه اش چیزی ندیم فکر می کردم تهران مثل شهر خودمان یک خیابان مسقیم از این طرف شهر تا اون طرف شهر دارد و من میتوانم از تو اتوبوس شهر تهران را ببینم .و یا آنقدر وقت داریم که بتوانیم همان خیان های اطراف دور بزنیم خلاصه آن روز به جز خستگی چیزی نداشت .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:17  توسط ع. ح
|
راستی این سیاست ما چه چیزی دارد که دانشجو ها از چند کیلو متری آن فرار میکنند .سیاستی که یک زمانی از هیجانهای دوران دانشجویی بوده امروز از آن ترس دارد و نمی خواهد نه حرفی بزند ونه حرفی بشنود .حتی بادیدن یک پرسشنامه که هیچ ربطی به سیاست ندارد بدون این که بخوانند می گویند سیاسیه بی خیال شوید ما حوصله این جور چیزها را نداریم .آیا دوستان ما از سیاست می ترسند یا نسبت به بی تفاوت هستند ؟.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:32  توسط ع. ح
|
کوچه های بهار
یادم می اید آن روزهای اول نوروز کوچه های ده ییلاقی ما پر از برف بود.ودود از حیاط خونه ها بلند میشد
كوچه ها و خیابان ها پر گوسفند بود .انگار گوسفندها هم از اومدن بهار خوشحال بودند برف سفید
کوچه ها رو نمی دیدند .من امسال بعد سالها به اون ده ییلاقی ام رفتم تا بوی بهار رو از اونجاحس کنم
و لذت ببرم .ولی انگار نه از برف خبری بود و نه از سرو صدای گوسفندهای ده ونه از دود همه جا ساكت
وبرف هم فقط ازدور ذره اي نوك قله ها پيدا بود.انگار نه انگار بهار مي خواست بيايد .همه جا خشك و
مرده به نظر مي رسيد بياد آن روزهاي زيباي گذاشته ام آهي كشيدم و...........
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:5  توسط ع. ح
|
نا امیدی
نمی دانم چرا هر چه سعی می کنم از نا امیدی نگویم نمی شود راستی چه چیزی این جوانهای ما را نامید و سرگشته کرده که نمی توانند برای خودشان تصمیم بگیرند و شاد و سر خوش باشند.
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:1  توسط ع. ح
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:20  توسط ع. ح
|
روزگار غریبیست و دلها همه تنها زنده ها مون انگار توی این شهر غریبه همه رسوا و بادی نیست تا شروع به وزیدن کند و ابرهای سیاه را از آسمان براند تا نیلوفر های آبی دوباره جان بگیرند .تا بهار را به جنگل هایی که دارند به سوی کویرکوچ می کنند تقدیم کند.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:4  توسط ع. ح
|